
خستـــه ،
از دلواپسی های شب ..
دل شدگی های روز ، آمد و شد لیل و نهارت ..
پیــاده تمام جاده ها را طی می کنم ،
تنهای تنهــــــــا ، دلشده و سرگردان ، واله و حیــران ..
تنها به سوی قامت تو قامت می بنـــدم ،
چنگ می زنـم بر بلندای قامتت و فریــــــــاد ..
که غریق آشفته ی دریای وجود را کشتی و ساحلی نیست !
از بلندای تــو فرسنگ ها دور ..
و از نگاه آبی رحمتت مهجورم !
جامه می درم ..
مویـــه می کنـــم ..
های های گریه می کنم ..
فرهـــاد وار تیشه می زنم و بر سر گور خویش از دوست می گویم ..
شاید به زلال نگاهت میهمانم کنی ..
بر سر چهار راه مهر و صفایت ،
میان دختــران گل فروش گدایی می کنم تـــو را ..
دست به سوی تو دراز می کنم ،
شاید از ره احســان نظری به جانب ما کنی !
مس ِ قلب تیــــره را ، طلا کنی ..
در همهمه های جاری پیاده روی شهر ، کنار دفتر مشقم ،
پشت به آدمها ، رو به تــو ترازوی می گذارم ..
روزی هزار بار خودم را وزن می کنم ،
آدمها بی خبر ، بی صدا مشقهای نا نوشــته ام را برایم ،
خط می زننــد .. !!
و شب و من ..
تا ابد تاریک !
نوری می جویم ،
آفتابــی ..
چراغـــی ..
سوســویی ..
و خویش را آتــش می زنــم ،
نوری شاید .. !
و تو خدای ابراهیم ،
گلستــــانم می شوی ..
و از بی کرانه های نورت ،
روشنایی بخش جان خستــه ام ..
و نـــور بر نـور ،
از نا کجــای هستی ،
نه شرقی و نه غربی ..
بر چراغــدان کالبد خاکی ام روشن می شود ..
می طــراود ،
و حالا ..
من با تو ســوسو می زنم .. !!
پی نوشت :
« عکس متعلق به امامزاده حمیده خاتون در محله باغ فیض پونک می باشد .»
با عکاسی خودم البته .. !!!









