شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387 ساعت 14:45

 

          

 

خستـــه ،

از دلواپسی های شب ..

دل شدگی های روز ، آمد و شد لیل و نهارت  ..

پیــاده تمام جاده ها را طی می کنم ،

تنهای تنهــــــــا ، دلشده و سرگردان ، واله و حیــران ..

تنها به سوی قامت تو قامت می بنـــدم ،

چنگ می زنـم بر بلندای قامتت و فریــــــــاد ..

که غریق آشفته ی دریای وجود را کشتی و ساحلی نیست !

از بلندای تــو فرسنگ ها دور ..

و از نگاه آبی رحمتت مهجورم !

جامه می درم ..

مویـــه می کنـــم ..

های های گریه می کنم ..

فرهـــاد وار تیشه می زنم و بر سر گور خویش از دوست می گویم ..

شاید به زلال نگاهت میهمانم کنی ..

بر سر چهار راه مهر و صفایت ،

میان دختــران گل فروش گدایی می کنم تـــو را ..

دست به سوی تو دراز می کنم ،

شاید از ره احســان نظری به جانب ما کنی !

مس ِ قلب تیــــره را ، طلا کنی ..

در همهمه های جاری پیاده روی شهر ، کنار دفتر مشقم ،

پشت به آدمها ، رو به تــو ترازوی می گذارم ..

روزی هزار بار خودم را وزن می کنم  ،

آدمها بی خبر ، بی صدا مشقهای نا نوشــته ام را برایم ،

خط می زننــد .. !!

و شب و من ..

تا ابد تاریک !

نوری می جویم ،

آفتابــی ..

چراغـــی ..

سوســویی ..

و خویش را آتــش می زنــم ،

نوری شاید .. !

و تو خدای ابراهیم ،

گلستــــانم می شوی ..

و از بی کرانه های نورت ،

روشنایی بخش جان خستــه ام ..

و نـــور بر نـور ،

از نا کجــای هستی ،

نه شرقی و نه غربی ..

بر چراغــدان کالبد خاکی ام روشن می شود ..

می طــراود ،

و حالا ..

من با تو ســوسو می زنم .. !!

 


پی نوشت :

« عکس متعلق به امامزاده حمیده خاتون در محله باغ فیض پونک می باشد .»

با عکاسی خودم البته .. !!!

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo