شب تبانـی پنهـــانی قضــا و قــدر
شب مرور زمان روی ریلهای خطــر
صدای سرفۀ خشدار ساعتی مسلـول
و چند قطره خـــون روی میـز پنجـره در
قلـم بلند شد و واژه ها ردیف شدنـــد
رُمــان .. تِـراژدی قتـل یک نـه چند نفـر
تمام مغز نویسنده لب به لب از مـــرگ
اتاق خوابــش هم لبریز از تب و بستــر
و چند مرتبه کابــوس شعله دود عطش
و چند مرتبه هـم آب و قرص خــواب آور
و روح تشنــۀ او شمــع شد زبانه کشید
و شمــع آب شد و مَرد سوخـت تا آخــر
و شعله شعله به تن رمان رسید آتــش
و سطر سطر رمان واژه واژه خاکســــتر
به جــز ســـه چار خط از چند ســـطر پـایـانی
که می رسید به خـون! خیمه! تیر! نیزه! سپر
سپــاه سبز قداســت دفاع عاطفه خـیر
سپــاه قرمز عصیــان هجــوم فاجعه شر

عطـش شبیه به یک جفـت دست خـون آلود
کشیده بــود تــن هر چــه تشنـــه را در بـــر
و مـــاه مشــک به دندان از آسمـــان افتاد
و مشـــک مثل خود مـــاه پر شد از خنجـر
رسیــــــد متـــــن به جایـــــی کــــه
گل شکفته شش ماهه شد گلی پرپر
و بوســه زد به گلوگـــاه آسمان خورشیـــد
و فـــکر کـــرد بــــه راز وصیـــت مـــادر
رمــــان به اوج خودش می رسیـــد جایی که
پریــــد و پــــر زد از آنجــــا پرنــــده ای بی سر
به خنـــده لشگر شیطـــان به گوش هم گفتند
چه روز خوب و قشنگی است گوش شیطان کر
زمین مُچاله شد آن لحظه که رسید به هم
ســــرِ بریـــدۀ بـــابـــا و دامـــن دختــــر
و شب نمایش معکوسی از حقیقت و وهم
و ســـال 61 کـــشتن حقـــوق بشــــر
رمان به نیمه ولی ساعت از نفس افتاد
و چند قطره خـــون روی میز پنجــــره در
قلم شهید شد و خون مشکی اش ماسید
رمــــان تمام قلـــم سوخت دود شد دفـــتر










