و تو ای خورشیـــد
که همچنان بی رحمانه و عریـــــان
می درخشی
چه فکری بر سر مـــــــــــاه پنجرۀ من … !!؟؟
آنچنان در پرتوهای زرد و داغ
غرقی
که مــــــاه من را فرموش کرده ای ..
دلــــی که نیازمند عشق بازی با ماه خویش است ..
نمی دانم .. ؛
آیا تو ای خورشـــــید
برایش ماهــــــی گذاشته ای بماند .. ؟!!
همۀ آن را در بــــر گرفتهای
او که با ماهتــــــاب
حتی شبها از پشت پنجره خلــــــوت می کرد ؛
او که نجواهایش، فریادهای سکـــــــــوت
هقهقهایش
ضجههایش فقط با اشک و حسرت و آه همراه بود ؛
او که در دامان خودت پرورش یافته بود ؛
او چه .. ؟!
همچنان خودخواهانـــه و مغــــرور
داغ تر از دیــــروز
از ورای آسمــــان
میدرخشــــی
کـــــور میکنی هر آن چشمی را که خیـــــرۀ توست ..
براستی هنگام غروبـــــت فرا نرسیده .. ؟!
گفته بودی بخــــز زیر ابـر ای مـــاه
به پایین منگر
از همان اوج،
خویش را بگیر !
دریغ که ماه من
مـــــــاه است
و از غــرور و خودنمـــایی تــــو
بویـــی نبرده است!
هـــر روز
از پشت کــــوه
می آیــــی …
می تــــابی ..
می درخشـــی ..
گــــرم می کنی ..
امـــا
ماـــه من را
خامـــوش می کنـــــی .. !!!

۲/۲/۸۶
پی نوشت : می تونید نوشته رو با صدای خودم گوش بدید .. !









